خرید بک لینک

افسو نگری و دل تو را تمنا می کند

بودنت زخم عمیق دلم را تسلی می کند

شیرینی چون عسل مُعطر چون گل

داشتنت حال دلم را زیبا می کند

چشمانت دریا و من ناخدایی بی شکیب

غرق شدن در موج تو عشق را معنا می کند

چنان گشته ای دور ز برم ای همای سعادت

که دلِ بیقرار ره سوی عنقا می کند

تاری از زُلف مُشکبوبت قیمت بده ، چند؟

من خریدارم بهایش را جان سودا می کند

سالهاست که من مُرده ام ، بِدَم نفس در روحم

تا برخیزم به پایت ، کاری که مسیحا می کند

مژده آمد محبوبا بهار جان نزدیک است

بهار با حضور تو عشق را شکوفا می کند

پایبندم به عهدم راسخ همچون بیستون

گرچه شیرینِ خیال امروز و فردا می کند

بسترم آماج صد خوف و خیال واهی است

تا سحر مرغ بوتیمار من با تو نجوا می کند

شکسته در گلویم بغض سالها صبوری

غم فراق تو دارم ، دل اما حاشا می کند

گریزانم از تو و بی محابا در پی ات

عاقل نکند کاری که ین دل شیدا می کند

فلک بهای عمر من کی تواند پرداختن

شِکوه های بی سرانجامم گردون را رسوا می کند

گشته ز من «رها» بخت ، چون پرنده در قفس

آنگونه که صیادش با صید مدارا می کند

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: شنبه 17 اسفند 1398 ساعت: 20:22

صفحه بندی