گفتی به خود گذارمت ، جز این راهی نداشتم
مهره ی 1 ای که ، نزدت جاهی نداشتم
یک روز درگیر تو شدم ، به کس ندادم دگر دل
جز در فراقت که سوختم ، اشتباهی نداشتم
فارغ ِ از سوداگری کُنجی خلوت میخواستم
جز فکر سودای ناله افسوس آهی نداشتم
عزیز خاص و عام شد آنکه به راهش چاه بود
بیچاره من به راهم ، از چه چاهی نداشتم
حقیقت تلخی ست اگر شرم من و غرور تو
شهدست مرا این تلخی ، چون پناهی نداشتم
چه سختی ها کشیدم به چشم نیامد کار من
جز دفتری کهنه حیف ، من گواهی نداشتم
بخت بد بین خورشید و ماه و زمین بر یک مدارند
چه شبی درگیر تو بودم ، که سحرگاهی نداشتم
به دوش کشیدم هماره ، غم این بار گرانم را
رهایم کردند خویشان ، من هواخواهی نداشتم
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی