خرید بک لینک

به چشم خود صلح و جنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

گاه نام نیک و گهی ننگ دیده ام و به یاد نمی آورم

هر کجا میروم به چششم آشناست نرفتم هر چند

من بس دریا و کوه و سنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

به زندگیم یک مهره ی چشم نظر بدهکارم و افسوس

چه بسا نزدیکان چشم تنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

همه عمر چون لعل بدخشان ساده بودم و یکرنگ

پیرامون خود بس یار دورنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

همین دانم مهربانی دل بزرگ میخواهد گرچه در تاریخ

من قساوت های آن مرد لَنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

کاش جسارت داشتم پا از گلیم خود درازتر کنم ، مثلاً

من با چشم خود بینگ بنگ دیده ام و به یاد نمی آورم

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1402 ساعت: 17:33

صفحه بندی