به چشم خود صلح و جنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
گاه نام نیک و گهی ننگ دیده ام و به یاد نمی آورم
هر کجا میروم به چششم آشناست نرفتم هر چند
من بس دریا و کوه و سنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
به زندگیم یک مهره ی چشم نظر بدهکارم و افسوس
چه بسا نزدیکان چشم تنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
همه عمر چون لعل بدخشان ساده بودم و یکرنگ
پیرامون خود بس یار دورنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
همین دانم مهربانی دل بزرگ میخواهد گرچه در تاریخ
من قساوت های آن مرد لَنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
کاش جسارت داشتم پا از گلیم خود درازتر کنم ، مثلاً
من با چشم خود بینگ بنگ دیده ام و به یاد نمی آورم
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی