خیال من هنوز با چشم تو حکایت دارد
قصه ی عشق من و تو تا ابد روایت دارد
سالها سکوت پیشه کردم و دم نزدم ولی
دلم از این همه تهمت ناروا شکایت دارد
غُصه ی این فراق آخر مرا خواهد کُشت
بختم از این نابسامانی کَی رضایت دارد
صبوری هم مرحم نشد بر زخم غمی که
ریشه اش تا عمق وجودم سرایت دارد
رهایم کردی و رفتی گله ای ندارم دیگر
1 برای التیام دردهایم کفایت دارد
بیست و نهم بهمن ماه ۱۴۰۱ حَسَنکدَر
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی