خرید بک لینک

در دل من هرگز نبود ، غیر تو یاد دیگری

مبتلا به چشمت شدم حقا که تو افسونگری

بعد از عمر ی دلدادگی ، روا نبود هبوط من

مهر با نی پیشه بگیر ، بس کن دگر ستمگر ی

قصه ی بی سرو سامانی من هم حکایت دارد

طعنه فراوان شنیدم هرشب از این در به دری

اسیر جبر خویشتنم خود کرده را چه تدبیر ؟

دگر به که پناه برم ، آ خر از این بید ا د گر ی

مرحم اگر نمی شوی ، نمک نپاش بر زخم من

محرم نمیشود دلت ، کم کن از این عشوه گری

ای دل حذر کن از او چون که تُرا یار نیست

آتش مزن آشیان را ، بس کن دگر خیره سری

آن همه شعر که سرودم ، بی جواب مانده هنوز

نادم می بینمت آخر ، یک روز از این بی خبری

مقصد دلت مقصود خودت ، هیهات گم کرده راهم

حُسنی نداشتم می دانم ، بجز همین سخن وری

آری کفران نعمت کردم ، روزی که تو را آزردم

من سنگ محک بودم و ، تو هم دردانه گوهری

پشت پا به بخت زدم ، روزی که تو را رها کردم

محشر همین نزدیکی ست آنروز که تو بازنگری

نوزدهم دبماه۱۴۰۱سرخدر

برچسب: نویسنده: باران کاشانی تاريخ: دوشنبه 10 بهمن 1401 ساعت: 15:12

صفحه بندی