تو زبان من باش و من سراپا همه گوشم
می نوازد احساسم نسیم سرد صبحگاهی
ز بوی عطر گیسویت منِ خراب مدهوشم
همه شب تا به سحر من و خیالات محال
تندیس خاطرات تو می کِشد به آغوشم
در خیالم جامی و جرعه ای شراب ناب
از لب شیرین تو من پیاپی می نوشم
بگذر شبی به خوابم آهسته همچون سایه
من ز شوق وصالت چون موج در خروشم
آن خرقه ی سپید را با جان و دل می پوشم
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی