شاید هرگز آمدنت را جشن نگیرم و با خیال پریشان نیامدنت
همه آنچه را که در حصار اندیشه ام باشد به دست نسیان بسپارم
و ذهنم را با غم نیامدن تو انباشته کنم
و اینک همچو بنده ای عاصی و مقصود گم کرده که از ایزد منان
هدایتش را تمنا میکند من نیز افسانه آمدنت را از روح بزرگوارت
ملتمسانه خواهانم...
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی