ای تا قیامت در دلم کرده منزل
رفتی و رفت ز برم شور و نشاط جوانی
نمی خواهم دیگر رخوت هوای زندگانی
هوای تو در سر دارم ای مه تابان
به دیدارت شتابانم ، شتابانم ، شتابان
روز و شب به هوای دیدنت بی قرارم
به طلعت رویت ای مه چشم انتظارم
دانی چیست ؟ آرزویم قبل مردن
از تو دوباره دل را بردن
رها نمی شود ز خاطرم آن نقش دلنشین
ایکه با جان و دلم شدی عجین
برچسب:
نویسنده: باران کاشانی